عبور
در جاده ای تاریک می تازم
چشمانم را می بندم
تا نشکنم!!!
احساسم را زنده به گور می کنم
و با دلی از سنگ
قهقهه ای سر می دهم
واحساس های بی اعتبار را لگد مال می کنم...
پی نوشت : احساس!!کلمه ایست که در قرن حاضر بی معناست
S.B
در جاده ای تاریک می تازم
چشمانم را می بندم
تا نشکنم!!!
احساسم را زنده به گور می کنم
و با دلی از سنگ
قهقهه ای سر می دهم
واحساس های بی اعتبار را لگد مال می کنم...
پی نوشت : احساس!!کلمه ایست که در قرن حاضر بی معناست
S.B
نگاهم را در اوج این سکوت به عمق مرداب می سپارم...
تا همدم گلویم ...
درد این بغض های دیرینه را آرامشی باشد!
و دستانم را...
از قطرات خونی که شناسه ی وجودم شده ، پاک کند
تا دیگر برای بیان غمهایم...
نه خونی باشد و نه وجودی!!!
پی نوشت:
شب هایم را تا مرز فردا ها! نظاره گر هستم...
S.B
دلم... لحظه ای به خیالش! به یاد او بود...
پرواز کنان در آبی بیکران
در آن انتهای پاکی کمی آرام گرفت
جرقه ای آرامشش ! را ویران کرد!
و سوخت در اوج آرزوهایش...
S.B
جنون مرگباری در برشان گرفته
سخنان نا مربوط را بر زبان می رانند
نگاهی مبهم...، میان شک و تردید...
و قلبهایی از جنس پیچک های وحشی!
دست هایی که اقاقی ها! را پر پر می کنند
و هم آوازی با صدایی هراسناک...
... ... ...
درختان تنومندی که از ریشه جدا شده اند...
و گل هایی که به عزای غنچه ها نشسته اند!!!
تاریکی و غربت ماه را می ترسانند
تا ظلمتی نا تمام را حکمرانی کنند!
و این است روزگار من...
S.B
و زمین را نگریستم
چشمانم سرشار از نفرتی مرگبار
آسمانی شد...
آسمانی که در آن ستارگان فرو باریدند
و زمینی شدند!!!
S.B
من...
در پی روشنایی زندگیم
به راه افتادم...
نیمی از راه را با نور چشمانم گذراندم
روشنایی ممتد بینایی ام را از من گرفت !
قلبم را صدا کردم
از او خواستم تا راه را به من نشان دهد
دوباره به راه افتادم
صدای همهمه ای آرامشم را بر هم زد
و دلم را خراش داد
...
قلبم را بر زمین کوبیدم !
و فریاد زدم
عبور همه آزاد است ...
ولی در میان تاریکی
لکه دارش نکنید !
S.B
در میان باورهای خیس
تنهایی ام را در آسمان تیره ی سکوتم فراموش می کنم
سکوتی که نوای دلم را می نوازد...
چه صدای مبهمی دارد!!!
وتنها،نگاهم آن را می شکند...
S.B
در ثانیه ای غفلت...
مرگ وجودم را لمس کرد...
حقیقت را یافتم!
ترسیدم ، ترسیدم...
و اشکهایم از شدت ترس سرازیر شدند
در فکر فرو رفتم
زمانی آرزوی مردن خواب را از چشمانم گرفته بود...
...
حال پس از گذشت چهار روز ...
نه می ترسم
نه می خواهم
فقط زمزمه کنان شعر سهراب را تکرار می کنم:
"و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ی یک زنجره است
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره ی سرخ ـ گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است."
S.B
فرای تصور ثانیه ها
در بی زمانی مطلق...
آیینه ی شکسته ی دلم را محو کردم !
و تا نبض خسته ی صبح...
غبار لبخند چشمانم را ... شستم !
پی نوشت: و امشب گویی دوباره متولد شدم...
و...
صدای فریاد آسمان همانند صدای شر شر باران برایم دل انگیز بود...
S.B
در واپسین لحظه های بیمار زندگی
زنده بودنم را تجربه می کنم
و چشم به راه شکوفه های حاصل از رنج و اندوه...
که مانده اند در مرز سیاهی ها و سپیدی ها !
... ... ...
به گمانم ، رویای زمستانند...
پی نوشت: دوباره متولد شدن ، دوباره زندگی کردن
و باز هم دوباره مردن
و این است چرخه ی زندگی...
S.B